جمعه 22 خرداد1388
عشقولانه

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم
جمعه 22 خرداد1388
شعر
باز خواهم گشت
تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن
دوباره باز خواهم گشت
نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه
ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت
و چشمان تو را با نور خواهم شست
به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد
رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد
به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند

جمعه 22 خرداد1388
شعر
حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد

جمعه 22 خرداد1388
عاشقانه های کاربردی
خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوید
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

جمعه 22 خرداد1388
دیگه عاشق شدن فایده نداره ... |
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچکس واقعاً
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد.
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است !
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم :
خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم
ببخشید، دیگر
"برای شما جا نداریم
از این پس به جز او کسی را نداریم"

جمعه 22 خرداد1388
عاشقانه

که انگار
هزار سالِ نوری فاصله است
بین چشمهایمان
و دستهایمان
و تنهایمان
و کم کم فراموش خواهم کرد
رنگ چشمهایت را
در آن همآغوشی عصر بهار
و تو فراموش خواهی کرد
مرا
و خط خواهی زد
این دو ماه را
و خواهی رفت
به جایی
دور از من
اما به یاد خواهم داشت
تو را
در تمام نشانهها
و رنگ زرد
و بغضی
که گلویم را خواهد فشرد
حتی
با این فاصلهی
نوری
و دستهایی که دیگر وجود نخواهند داشت
تا من
بر سر انگشتانش
بوسه بزنم ...
دوشنبه 11 خرداد1388
بابا تورا خدا نرو
زهره حاجیان:
با خودش تکرار کرد :بغض راه نفسش را بسته بود. پدر روی تخت شماره ۱۷اتاق سی سی یو آرام خوابیده بود.
دکتر می شمرد یک دو سه وپرستار دو تکه آهن دسته دار سفید را روی سینه پدر فشار می داد.
پدر از تخت بلند می شد وبا شدت روی تخت می افتاد ولی انگار قصد بیدار شدن نداشت. دختر ضجه می زد و
به خودش دلداری می داد :نه...این بار که شوک بدهند بیدار میشود وچشم می دوخت به صورت پدر با خودش
تکرار می کرد دیدی گفتم خدایا دیدی گفتم زنده است دارد نفس می کشد.
پرستار از پشت شیشه اتاق به نگاه دختر خیره شد.دلش لرزید یاد پدر خودش افتاد که چندی پیش درخانه
سالمندان مرده بود.پدرش قهرمان کشتی بود وپهلوان واز شدت غصه تنهایی ودوری فرزندانش در گوشه اتاق
۳در۴متری اش مردکه مرد. پرستار آرام اشک می ریخت و دلش به حال چشمان بهت زده دختر می سوخت با
خودش گفت:چه خبرت دختر جان تازه اولشه اول بدبختی و غصه ها و دل تنگی هاته اول یتیمی وبی سر پرستی...
وملحفه سفید را روی صورت بیمار انداخت و آرام به پرستار اتاق گفت:دی سی شد.دختر نمی فهمید چه اتفاقی
افتادهُ پدرش را می خواست واصلا نمی توانست قبول کند که او رفته وپشت حوصله نور دراز کشیده است.
نمی خواست باور کند که او وپنج کودک قد ونیم قد پشت سرش را تنها گذاشته ورفته. باور نمی کرد پدری که همین
یک ساعت پیش تمام غذایش را تاآخرین لقمه اش خورده بود و یک دل سیر حرف زده بود مرده است. خیلی چیز ها
گفته بود از غصه ودغدغه هایش از آرزو ها و خواسته هایش از نگرانی ودلواپسی هایش ودختر باور نمی کرد در کمتر
از نیم ساعت پدرش ناگهان نفس کم بیارد وسیاه کبود شود ودکترها بریزند سرش وشوک بدهند نه یک بار هشت بار
و سرشان را تکان دهند که یعنی متاسفم.متاسفم یعنی چه؟ متاسفم یعنی یتیم شدن شش فرزند که بزرگترین شان
یک دختر ۲۲ساله است وکوچکترین شان یک پسر هفت ساله. متاسفم یعنی ۱۸تا هزار تومانی سبز پدر که تمام
نقدینگی و موجودیش بود و خرج سنگین کفن ودفن ومراسم ختم برای فامیل هایی که بچه ها تا آن روز ندیده بودند شان
و... متاسفم یعنی قرض کردن و روز ها پذیرایی از مهمان های پدر که از شهرستان آمده بودند وکسی جز مادر آنها را
نمی شناخت....
جمعه 1 خرداد1388
چشمهای تو
چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو
نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو
به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم
دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو
و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را
اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو
تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم
به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو
شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله
و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو
جمعه 1 خرداد1388
شک نکن
لاک پشت ها وقتی عاشق میشن تحمل درد عاشقی واسشون راحت تره . چون عشقشون آروم آروم ترکشون میکنه ... !
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم


